اگر عمری باشد، پس از این هیچ فضیلتی را همپایۀ مهربانی با آدمیزادگان نمیشمارم.اگر عمری باشد، کمتر میگویم و مینویسم و بیشتر میشنوم و میخوانم.اگر عمری باشد، پس از این خویش را بدهکار هستی و هستان میشمارم نه طلبکار.اگر عمری باشد، پس از این در هیچ انتخاباتی شرکت نمیکنم که به تیغ نظارت استصوابی اخته شده است.اگر عمری باشد، دیگر به هیچ سیاستمداری وکالت بلاعزل نمیدهم.اگر عمری باشد، دیگر هیچ عدالت کوچکی را در هوس رسیدن به عدالت بزرگتر قربانی نمیکنم.اگر عمری باشد، دیگر با دو گروه بحث و گفتوگو نمیکنم: آنان که از عقیدۀ خویش منفعت میبرند و آنان که از اندیشۀ خویش، پیشه ساختهاند.اگر عمری باشد، عدالت را فدای عقیده، و آرزو را فدای مصلحت، و عمر را در پای خوردنیها و پوشیدنیها قربان نمیکنم. اگر عمری باشد، چندان در خطا و کوتاهیهای دیگران نمینگرم که روسیاهی خود را نبینم.اگر عمری باشد، از دینها تنها مذهب انصاف را برمیگزینم و از فلسفهها آن را که سربههوا نیست و چشم به راههای زمینی دوخته است.اگر عمری باشد، هیچ ظلمی را سختتر از تحقیر دیگران نمیشمارم.اگر عمری باشد، در پی هیچ عقیده و ایمانی نمیدوم. در خانه مینشینم تا ایمانی که سزاوار من است به سراغم آید. اگر عمری باشد، هر درختی را که دیدم در آغوش میگیرم، هر گلی را میبویم، هر کوهی را بازیگاه میبینم و تنها یک تردید را به دل راه میدهم: طلوع خورشید زیباتر است یا غروب آن؟اگر عمری باشد، سیاستمداران را از دو حال بیرون نمیدانم: آنان که دروغ را به راست میآرایند و آنان که راست را به دروغ میآلایند.اگر عمری باشد، همچنان برای آزادی و آبادی کشورم میکوشم.اگر عمری باشد، رازگشایی از معمای هستی را به کودکان کهنسال میسپارم.اگر عم
برچسب:
نویسنده: نیما نیکنام
تاريخ: پنجشنبه
2 تير
1401 ساعت: 8:14